تبليغاتX
آموزش - مدیریت - معلم

آموزش - مدیریت - معلم
روانشناسی تدریس در کلاس درس
قالب وبلاگ

ماه رمضون جايي نري دنبال 60 تا گدا ميگردم ...رو تو حساب کردم...


آنكـــــــه دائم هوس سوختن مـــــا مي كرد كـــــــاش بنزين مرا نيـــــز مهيــــــــــا مي كرد! پمپ بنزين و صف و كارت و منِ پيت به دست كــــــاش مي آمد و از دور تماشا مي كرد


بزرگترين گناه : لر بودن 
بزرگترين تفريح : لر سر كار گذاشتن. 
بزرگترين جهاد : لر كشتن 
بزرگترين ترس : لر ديدن 
بزرگترين كار : لر اهلي كردن 
بزرگترين شگفتي : لر عاقل ديدن 
بزرگترين آرزو : نديدن لر


 

اصفهانيه ميخواسته عکس بگيره ميره اتوبان تهران کرج با سرعت بالاي 120 شروع ميکنه به دويدن


 

وزارت ارشاد توزيع بازي نيد فور اسپيد رو بدون کارت هوشمند سوخت متوقف کرد


 

 آيا مي‌دانيد؟ اولين مردمان جهان كه نخ به سكه مي‌بستند و در داخل تلفن‌هاي عمومي مي‌انداختند ايرانيان بودند! اولين مردماني كه توانستند از كارتهاي اعتباري تلفن‌هاي عمومي استفاده كنند بدون آنكه اعتبار آن كم شود ايرانيان بودند! اولين مردماني كه نوشابه‌هاي تقلبي ساختند ايرانيان بودند! اولين مردماني كه در اولين صادرات به كشورهاي شمالي ايران به جاي حنا، خاك رنگي فروختند ايرانيان بودند، منتظر خبرهاي جديد ما از کارت هوشمند سوخت باشيد


 


 

برای صرف جویی در مصرف سوخت از خانمهای عزیز خواهشمندیم با اولین بوق سوار شوند


ستاد مبارزه با فساد و بد حجابی اعلام کرد:از این به بعد کسی حق ندارد عسل و میرزا قاسمی را تو یخچال با هم نگه دارد مگر اینکه در یخچال باز باشد


اصفهانيه قله اورست رو فتح كرد.بهش ميگن انگيزه ات چي بود؟؟ ميگه خدا لعنت كنه كسي رو كه گفت اون بالا نذري ميدن


دغدغه هاي يه پسر جوان - کار ندارم - پول ندارم - سربازي نرفتم - ماشين و خونه ندارم - و ... دغدغه هاي يه دختر جوان - لاک ناخنم پاک شده - مهري سرويس طلا خريده - دختر خاله ام ماشين داره - مامان غذاي خوب نمي پزه - عروسکم رو هنوز نخوابوندم


يه روز يه اصفهانيه داشته به خودش اب يخ مي ريخته. يكي مي بيندش و ازش مي پرسه چرا همچين مي كني؟ ميگه مي خوام سرما بخورم. يارو ميگه چرا؟ ميگه اخه يه پني سيلين تو خونه دارم داره تاريخ مصرفش ميگذره


شبا همش به چت خونه میرم من ..... سراغ اف واف خوندن میرم من ..... تو این چت خونه ها خسته دردم ..... به دنبال پس ایدیم میگردم ..... پسم گم شده پیداش میکنم من ..... اگه کارتوه وای به حالت ..... رسوات میکنم من


تمام گلهای خوشبوی دنیا رو هم به پات بریزم، بازم کمه. چون پاهات خیلی بو میده!


امیدوارم امشب که می خوابی قشنگترین و بهترین آدم دنیا رو ببینی ولی سعی کن بهش عادت نکنی چون من هر شب نمی تونم بیام تو خوابت


 

تركه شب عروسي حرفي نداشته به زنش بزنه ميگه : بابات مي‌دونه اينجايي؟

 


عزیزم تو گاو منی .............. ناراحت نشو الان می فهمی . گ: گلمی. ا : آرزومی.و: وجودمی


به پشه ميگن: چرا زمستون پيداتون نيست؟؟؟ ميگه: نه اينکه تابستونا خيلي برخوردتون خوبه.


جسد 20 نفر از تركهاي جزيره كيش كه پياده به سمت حرم امام به راه افتاده بودند - امروز از آبهاي خليج فارس بيرون كشيده شد


ارتباط برخی ترانه ها با مباحث شرعی: خوشگلا باید برقصن...(امر به معروف)/// ای قشنگتر از پریا – تنها تو کوچه نریا...(نهی از منکر)///ای خانوم کجا کجا؟ (صیغه فضولی)/// دلم فقط تو رو می خواد(تارک الدنیا)/// بابا تو دیگه کی هستی دسته شیطونو بستی...(ذنوب الشیاطین)///یه ماچ دادو دمش گرم ...(اکرام ایتام)///نمره بیست کلاسو نمیخوام (ایثار)///منو تهدید میکنی که یه روز از پیشم میری (کظم غیض)///تو محشری از همه سری (ذکر)


 

جايزه‌هاي بانك  در سال 86: نفر اول 1000 ليتر بنزين سوپر، نفر دوم 1000 ليتر بنزين معمولي، نفر سوم 2 كارت هوشمند سوخت


نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير... و مي داني که کوير بدون باران زنده است... پس برو بمير 



براي شادي روح بانو هن 10 بار بگو لعنت بر بانو چوهي، اين پيام رو براي 10 نفر بفرست، حتما امشب يانگوم مياد به خوابت


 

گر ديدي جواني به درختي تکيه کرده بدان بنزين نداره سکته کرده


 

پیام مقاومت قزوین

 مومن اگر مومن بود،سر از سجده بر نمی داشت "پیام مقاومت قزوین

 


 

مرد به سرعت به خانه امد و فریاد زد عزیزم ساکتو ببند .من همین الان ۱۰ میلیون دلار برنده شدم . زن : ساکها رو برای ساحل ببندم یا کوه . مرد : مهم نیست فقط ساکتو ببندو از جلو چشام دور شو


روابط عمومی بانک مرکزی اعلام کرد: از هم میهنان آذری زبان خواهشمنديم پنج هزار تومنی را پشت نویسی نفرمایید


[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:32 ] [ حافظ محمدی ]

....به کرم سبز بينديش !
بيش تر زندگاني اش را روي زمين مي گذراند
به پرندگان حسد مي ورزد
از سرنوشتش خشمگين است
و از شکل خويش ناخشنود است
مي انديشد: « من منفورترين موجوداتم»
زشت- کريه و محکوم به خزيدن بر روي زمين
اما يک روز مادر طبيعت از کرم مي خواهد پيله اي بتند.
کرم يکه مي خورد.
پيش از اين هرگز پيله اي نساخته.
گمان مي کند بايد گور خود را بسازد
گمان مي کند زمان مرگش فرا رسيده است.
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه ناخشنود است:
به خدا شکوه مي برد
« خدايا- درست زماني که به همه چيز عادت کرده ام از من مي گيري»
آن گاه خود را نوميدانه در پيله حبس مي کند و منتظر پايان مي ماند
مدتي مي گذرد
در مي يابد که به پروانه اي زيبا تبديل شده
مي تواند به آسمان پرواز کند
و بسيار تحسينش کنند
حال از معناي زندگي و از برنامه هاي خدا شگفت زده شده است !




ادامه مطلب
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:31 ] [ حافظ محمدی ]

جوک واسه آف و اس ام اس


اصفهانیه میمره رو قبرش مینویسن من مردم ولی مغازه باز است


مثل شقايق زندگي کن ، کوتاه اما زيبا ، مثل پرستو ، فصلي کوچ کن ، اما هدفمند ، مثل پروانه بمير ، دردناک اما با عشق ، مثل خر عرعر کن ، بلند اما شمرده و خوانا!!!


آهنگ جديد مهرشاد : حاجي تو ديگه کي هستي دسته الياسو بستي ميونه هستي و قدسي بگو مال کي هستي


سلام سلامتي مياره ، سلامتي نشاط مياره ، نشاط شادي مياره ، شادي زندگي مياره ، زندگي زن مياره ، زن بچه مياره ، بچه دردسر مياره ، دردسر بدبختي مياره ، اصلاً سلام نکن سنگين تری


يه ضرب المثل نميدونم كجايي ميگه كه به هيچ كس به جز خودت و خرت اعتماد نكن منم به جز خودم و خودت به هيچ كس اعتماد نميكنم


 اگر يه اصفهاني برات 1 اس ام اس داد ، بدون که به يادته ، اگر 2 تا اس ام اس فرستاد بدون که خيلي خاطرت مي خواد ، اگر 3 تا اس ام اس فرستاد ، بدون که موبايل مال خودش نيست


عجب چرخه عجيبي : زن از سوسک ميترسه _ سوسک از موش ميترسه _ موش از گربه ميترسه _ گربه از سگ ميترسه _سگ از مرد ميترسه _ مرد از زن ميترسه


به ترکه میگن اگه لیلا فروهر مادرت بود چی کار میکردی؟ میگه تا 40 سالگی شیر میخوردم.


ميدوني به يه دختر خوش گل كه لباس خواب پوشيده چي ميگن؟ميگن: شب بخير!




ادامه مطلب
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:30 ] [ حافظ محمدی ]
مرا به خوان امشب که سودای تورا دارم , در اين رهسپار زندگی نياز مبهمی دارم.

کاش می شد با ساحره ها کاری به حال دل کرد که ديگر عاشقی نبيدند.

مهم نيست چند بار به زمين ميخوريد مهم اين است که چندبار بلند می شويد

هر رفتنی نشونه رسيدن نيست  /  ولی برای رسيدن هميشه بايد رفت


به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته فتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست


سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه


دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست
دارد تو دوستش نمی داری... . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم
و آیین هرگز به هم نمیرسند این رنج است و زندگی یعنی این...

غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم , تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد , من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

کسی در دلتو می زنه عزیزم مواظب باش قبلش آیفون دلتو تصویری کنی
چون اگه بیاد تو و بشینه دیگه نمی تونی بیرونش کنی
آخه مهمان حبیب خداست...!!!



ادامه مطلب
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:28 ] [ حافظ محمدی ]
اشک انگيزترين فيلم هاي تاريخ سينما
خيلي وقت مي گذرد از آخرين باري که کريمر عليه کريمر را ديده ام. يادم هست که يک ملودرام اشک انگيز بود از نوع خاص هاليوودي اش منتها يک مقداري سنگين و رنگين تر. ملودرام ها معمولاً از طبقه ي فيلم هايي اند که طي زمان رنگ مي بازند و کهنه مي شوند و گاهي اصلاًً نمي توان دوباره ديدشان؛ نه مثل ملودرام هاي داگلاس سيرک که هنوز هر وقت ببيني تازه و قوي و تأثيرگذارند( تقليد زندگي و بر باد نوشته خصوصاً). آنچه ملودرام آمريکايي سيرک را برجسته نگه داشته بهره گيري از « سبک»( style) و « محتوا»(content) است جهت درک ساختمان و ترکيب فيلم هايش و در حقيقت متصل به وضعيت ژانرهاي مختلف تاريخ سينماي آمريکاست. زير سطح ملودرام هايش ( بيشتر تقليد زندگي يا هرآنچه خداوند اجازه دهد) نوک حمله به اخلاقيات خرده بورژوازي آمريکاست ضمن آن که « سبک» او- از يک قصه ي شايد نه چندان مهم- از طريق رنگ، کمپوزيسيون، حرکات دوربين و موسيقي- جوامع دور و بر خود را به نقد مي کشد. اين در حالي است که موقعيت فيلم و روابط بسيار سهل و ساده نشان داده مي شود. در مورد کريمر عليه کريمر نمي دانم فيلمساز با ملودرامش تا چه حد در ترسيم جامعه و آدم هايش موفق بوده اما مي دانم، همان طور که گفتم، فيلمي اشک انگيز بوده است. چند تا فيلم هست که اشک مرا درآورده است. يکي همين کريمر است و به خصوص صحنه اي که بچه بعد از مدتي دوري از پدر بار ديگر نزد او باز مي گشت. چمپ( قهرمان) هم يکي از همين نوع فيلم هاست، در صحنه ي مردن پدر که پسربچه بالاي سرش زاري مي کرد. يا تقليد زندگي که در صحنه ي پاياني، با مرگ مستخدمه ي سياه و مراسم باشکوه ختم او، حسابي اشک آدم را درمي آورد.
قصه ي کريمر تا آنجا که ذهنم کار مي کند دعواي زن و شوهري بود و بچه اي در وسط، و مادر او را از طريق قانوني مي خواست ولي بچه زندگي با پدر را بيشتر ترجيح مي داد. فضا و شخصيت پردازي هايي ملموس و باور پذير داشت و به گمانم عشق لطيف زيربنايي آن... در واقع وقتي قصه اي با آدم هايش با عشق به ما نگاه داشته باشند آن وقت همه چيز به دل مي نشيند. خيلي از لحظه هايش از يادم رفته است و ديگر فرصتي نشده تا مجدداً ببينم آيا همچنان اثر گذشته اش را دارد. مي ماند يک نکته و آن هم کارگرداني و فيلمنامه ي فيلم است با رابرت بنتون که آن موقع ها به خاطر مشارکت در نگارش فيلمنامه ي باني و کلايد بهش علاقه پيدا کرده بوديم و ديگر هيچ گاه فيلمنامه اي مثل آن فيلم ننوشت.« احساس» اين آن چيزي است که باعث مي شود ما از طريق تماشاي يک قصه ي عاشقانه يا رمانتيک - يا ملودرام يا هر نوع ديگر- منقلب شويم و به گريه بيفتيم... عشق به طور کلي نقشي اساسي در برانگيختن احساسات تماشاگر دارد، حتي يک عشق ناممکن( مانند يک غول آهني يا هيولاي زشت که به خاطر گناهان ما مي ميرد) و همه را تحت تأثير قرار مي دهد. اين انگيزه ي حسي را يک شخصيت کارتوني هم مي تواند به وجود آورد( حتماً مادر بامبي يادتان مانده) و البته درد و رنج دروغي مسئله ي ديگري است و نبايد آن را با واقعيت مخلوط کرد. به هر رو، گفته اند « خنده داروي هر درد است» ولي هيچ دارويي مثل گريه نمي تواند به انسان آرامش ببخشد.

بامبي

اين فيلم نقاشي 1942 والت ديزني با بچه آهويي تازه به دنيا آمده در حقيقت دايره اي از زندگي را پيش چشم مي گذارد. تقريباً مقدار اندکي احساس که شير شاه در خود داشت از بامبي گرفته بود. با اين حال به کمتر فيلمي مي توان برخورد که واجد چنين زيبايي تصويري و مهم تر، عمق احساسات باشد. صحنه ي اشک انگيز فيلم آنجاست که انسان وارد جنگل مي شود و بامبي مي فهمد که ديگر هرگز مادرش را نخواهد ديد... اگر از ديدگاه يک بچه به اين صحنه بنگريد، فيلم تا ابد در ذهنتان باقي خواهد ماند.

زندگي شگفت انگيزي است

کلاسيک هميشگي ايام کريسمس ساخته ي فرانک کاپرا به سال 1946، از آن نوع آثار احساسي است که گويي هرگز کهنه نمي شود، با قصه ي جرج بيلي( جيمز استوارت)- به مانند هر کس که نام نيک خويش را در خطر مي بيند- که مي خواهد خود و خانواده اش را نجات دهد و در واقع براي تحقق رؤياهايش همه چيز را فدا سازد. اما فرشته ي رؤياها کلارنس به او نشان مي دهد که بدون او همشهري ها و زندگي آنان چگونه خواهند بود و هنگامي که بيلي شادمانه به خانه برمي گردد، خانواده و همه ي رفقا را دوستدار خويش مي بيند و آن گاه اشک خوشحالي سرازير مي شود... صحنه ي اشک انگيز جايي است که تمامي اهل شهر پول روي هم مي گذارند تا بدهي بانک بيلي را بپردازند و قهرمان جنگ- برادر هري- با احساسي شديد مي گويد:« به خاطر برادر بزرگم جرج، ثروتمندترين مرد شهر».

ماجراي فراموش نشدني

بر بالاي عمارت « امپايراستيت» و آن انتظار غريب و طولاني عاشقانه و آن ماجراي فراموش نشدني، اين فيلم 1957 ساخته ي ليو مک کري را يکي از احساس برانگيزترين آثار رمانتيک تاريخ سينما معرفي مي کند؛ ميعادگاه عشاق، نيکي( کري گرانت) و تري( دبورا کار)، که ديوانه وار به يکديگر عشق مي ورزند. وقتي زن مي خواهد به محل وعده ي ديدار با معشوق بيايد با ماشيني تصادف مي کند و مرد ساعت ها بي آن که بداند در آنجا به انتظار مي ماند به تصور آن که زن ديگر او را نمي خواهد. اما تري که فلج شده و ديگر نمي تواند راه برود، موضوع را از نيکي پنهان نگه مي دارد... صحنه ي اشک انگيز فيلم زماني است که نيکي با عشق خود رو به رو مي شود و زن که روي کاناپه دراز کشيده همچنان از گفتن واقعيت خودداري مي ورزد و موقعي که مرد مي خواهد براي هميشه او را ترک کند سرانجام به واقعيت پي مي برد.

تقليد زندگي

آخرين فيلم و وداع داگلاس سيرک با سينما، اين ملودرام شورانگيز 1958 را به صورت اثرگذارترين رمانتيک آمريکايي درآورده است؛ نسخه ي تازه اي از همين داستان به سال 1934 ساخته ي جان استال- که در آن کلودت کلبرت و وارن ويليامز بازي مي کردند- ماجراي بازيگري بازنشسته ( لانا ترنر) است و عشقي ميان او و دخترش( ساندرا دي) با مردي جوان( جان گاوين) و همين طور مستخدمه اي سياه( جوانيتا مور) که دختر دورگه اش( سوزان کونر) در جامعه ي سفيدها با مشکل درگير است. صحنه ي اشک انگيز جايي است که آن دختر تلاش دارد تا در دنياي سفيدها زندگي کند و پس از ترک مادر، به هنگام تشييع جنازه اش برمي گردد.

داستان وست سايد

رومئوو ژوليت به وسيله ي جروم رابينز و رابرت وايز با آواز و موسيقي به خيابان هاي منهتن کشيده مي شوند و اين افسانه ي عاشقانه- که در سال 1961 ده جايزه ي اسکار گرفت از جمله بهترين فيلم- با نقش ماريا( ناتالي وود) و عشق او نسبت به جواني از دار و دسته ي مخالف به اسم توني( ريچارد بيمر) بر دل ها نشست... لحظه ي اشک انگيز در پايان فيلم است وقتي ماريا کنار توني زانو مي زند و آواز يک جايي را مي خواند و مي گويد:« دستم را بگير، من تو را به آنجا خواهم برد.»

رومئو و ژوليت

وقتي فرانکو زفيرلي به سال 1968 نقش دو دلداده ي بزرگ ترين قصه ي عشقي جهان را به دو بازيگر ناشناس سپرد، همه گفتند کارگردان عقلش را از دست داده است. اما چنين نبود و ليونارد وايتينگ و اليويا هاسي بهترين رومئو و ژوليت تراژدي رمانتيک شکسپير را به تصوير نشاندند با حسي از گرماي وجود دو نوجوان و معصوميت آنها... لحظه ي اشک انگيز در فيلم زماني است که رومئو با پذيرش آن که محبوبه ي او مرده، سم را مي نوشد و اندکي بعد هنگامي که ژوليت بيدار مي شود تنها راه پيوستن به او خودکشي است. اين صحنه قلب را تسخير مي کند.

قصه ي عشق
 

اين ملودرام عاشقانه نوشته ي اريک سيگال، قصه ي دو دلداده است- يک پسر پولدار از دانشگاه هاروارد( رايان اونيل) و يک دختر از طبقه ي متوسط( الي مک گرا)- که بر خلاف همه ي تضادهاي اجتماعي و خانوادگي با يکديگر پيوند بسته اند ولي سرطان اين عشق را از هم مي گسلد. روح فيلم( يا در حقيقت جوهر داستان) نزديک هاي پايان نمودار مي شود، جايي که اونيل در حالي که عشق او در آغوشش با زندگي وداع مي گويد، به پدر سرسخت خويش مي گويد:« معناي عشق اين است که هرگز نگويي متأسفي». اين فيلم متعلق به سال 1970 ساخته ي آرتور هيلر، هميشه تأثير خود را حفظ کرده است. صحنه ي اشک انگيز آنجاست که وقتي دخترک از بيماري لاعلاج خويش باخبر مي شود، به شوهرش مي گويد:« من فقط تو رو مي خوام... و زمان مي خوام، چيزايي که تو نمي توني بهم بدي.»

چمپ/ قهرمان
 

بازسازي فرانکو زفيرلي در سال 1979 از اين کلاسيک تلخ احساسي کينگ ويدور( به سال 1931) درباره ي يک بوکسور سابق( جان ويت) است در رابطه با پسرش( ريکي شرودر) و عاطفه و عشقي عميق بين آن دو که به مصيبت ختم مي شود... صحنه ي اشک انگيز فيلم جايي است که پسر بچه بر بالاي جسد پدر با بغض و گريه فرياد مي زند:« چمپ! بلند شو! بايد بريم خونه، چمپ!»

سينما پاراديزو

اين اثر نوستالژيک جوزپه تورناتوره به سال 1989 از آن قصه هاي معمول عشقي نيست. قصه ي يک فيلمساز به نام سالواتوره ( ژاک پرن) است که درمي يابد رفيق فراموش شده اش در گذشته است ( ماجرا در واقع با فلاش بک بازگو مي شود) و مي بينيم که سالواتوره درس هاي زندگي و عشق را از يک آپاراتچي همچون پدر، آلفردو ( فيليپ نوآره) مي آموزد، آنچه روح را جلا مي بخشد... صحنه ي اشک انگيز فيلم آنجاست که سالواتوره از تشييع جنازه برمي گردد و حلقه فيلمي را که آلفردو برايش باقي گذاشته تماشا مي کند و فيلم ها پيامي از غمي تلخ و شيرين را به همراه مي آورد و خاطره ي بچگي را از طريق « سينما» زنده مي سازد.

اي.تي، موجود ماوراي زاشک انگيزترين فيلم هاي تاريخ سينما

موجود فضايي اين اثر علمي - خيالي 1982 استيون اسپيلبرگ مانند همه ي آن مخلوقات ديگري است که در فيلم هاي سابق ديده شده، با همان ريخت زشت، هوش غيرقابل تصور، و البته نيروهاي معجزه آسا، اما در او يک حس خاص وجود دارد- حسي شبيه به انسان ها- چنين عنصري انساني سبب گشته که فيلم آن قدر از خود تأثير باقي گذارد و وقتي اسپيلبرگ مي خواهد اي. تي را بکشد، آه از نهاد همه بلند مي شود... لحظه ي اشک انگيز در فيلم آنجاست که اي.تي به هنگام بازگشت و ترک زمين، انگشت بر پيشاني پسر بچه ي قهرمان داستان مي گذارد به اشاره ي آن که هميشه در ذهن او جاي دارد.

تايتانيک
 

شايد که آسان باشد اين فيلم عظيم جيمز کامرون به سال 1997 و از پر فروش ترين فيلم هاي تاريخ سينما را در مايه هاي فرمول بر باد رفته به حساب آوريم ليکن به آن خاطر که تايتانيک قصه ي عشقي ابدي را به تصوير مي کشد، هميشه ماندگار است و از ميان غرق يک کشتي عظيم و نزديک به سه ساعت ماجرا و خيانت و فريب، سرانجام به يک عشق پاک مي رسد... لحظه ي اشک انگيز در فيلم آنجاست که جک( لئوناردو دي کاپريو) همچنان که اندک اندک يخ مي زند و به مرگ نزديک مي شود، عشق خود را به رز( کينت وينسلت) ابراز مي کند و دخترک دستش را رها مي سازد و او به درون آب هاي درياي تيره و ترسناک فرو مي رود.

[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:23 ] [ حافظ محمدی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آموزش - مدیریت - معلم
موضوعات وب
امکانات وب
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ این صفحه را به اشتراک بگذارید